تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت

دیدگاههای اخیر

شبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنان

تصویر روز

آخرین اخبار

    
هیچ خبری از نویسنده این متن در دست نیست!
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
نمیدانم از هرم و التهاب زمین وادی بود یا از سوز سرمای بهمن که لحظه‌ای خودم را گذاشتم جای دست‌گیره‌ی در بزرگ ورودی صحن عتیق و انگار که غوطه‌ور باشم در آبی که از شرح کیفیت آن عاجزم، تصویر رو به رویم موج خورد...

پیش‌نوشت: جایی خواندم:«ظاهرا واقعی بودن، ربط زیادی به باورپذیر بودن ندارد!»

همان موقع، انگار که سرعت حرکت زمین هزارم ثانیه‌ای شدت گرفته باشد، انگار که لحظه‌ای حواسِ ملائکه حفیظ پرتِ لطافت تکه موی حنایی دختر همسایه شده باشد، خودم را توی تک‌تک ذرات عالم دیدم. واقعی بودن این ماجرا، ربطی به باورپذیر بودن آن ندارد.

***

از همان لحظه‌ای که پایم را گذاشتم روی زمین ملتهب وادی، فهمیده بودم که یک چیزی با همیشه فرق می‌کند. زبان من همیشه در ذکر جزئیات الکن بوده اما شاید دلیل این تفاوت را بشود نسبت داد به هوایی که ابری بود یا مایی که مانده بودیم در غربت مطلق. یک چنین چیزی!

از دور نگاهی کردم و نجوایی توی سرم پیچید که: تو در آبی! نجوا را فرستادم به پستوی ذهنم و از شدت نفس‌تنگی در خودم پیچیدم. دوباره نجوا پیچید که: تو در آبی! نمیدانم از هرم و التهاب زمین وادی بود یا از سوز سرمای بهمن که لحظه‌ای خودم را گذاشتم جای دست‌گیره‌ی در بزرگ ورودی صحن عتیق و انگار که غوطه‌ور باشم در آبی که از شرح کیفیت آن عاجزم، تصویر رو به رویم موج خورد و مثل آبشار موهای حنایی دختر همسایه که می‌ریزد روی شانه‌اش، ریخت روی شانه هستی و من در کمال یقین به آبی که توش غوطه‌ور بودم، اعتراف کردم که درجه اکسیژن آن آب، از تجمع تمامی بخار آب جو زمین در تروپوسفر بیشتر است و من توانستم برای نخستین بار، با تمام حجم ریه‌ام، نفس بکشم.

ناگهان دیدم شده‌ام کاشی زمین چسبیده به پنجره فولاد که قطرات مقدس اشکی می‌ریزد رویم و همانجا بود که منبع بارش رزق را یافتم. هنوز کاشی چسبیده به پنجره فولاد بودم که نگاه سنگی‌ام را در نهایت لطافت دوختم به آسمان که نجوا گفت: قد نری تقلب وجهک فی السماء! آنوقت سراسر وجودم از نزدیکی آن نجوا شد قند مکرر و از شدت شوق، دیگر در جسم کاشی نگنجیدم.

در بی‌شکل‌ترین حالت ممکن، ایستادم گوشه‌ترین جای صحن. نجوا گفت که به دست‌هایم نگاه کنم، و من گیسِ بافته‌ای را توی دست‌های نداشته‌ام دیدم که صاحبش آن را از بیخ سر بریده بود و به گله، فرستاده بودم حرم، پیش امامِ رضا. جای دیگر ملائکه سخت نشسته بودند به استغفار برای مؤمنین و به پهنای صورت اشک می‌ریختند و آن نجوا با اشک چشم‌های فرشتگان، کوله‌بار غبار اندود زائران را می‌روبید.

مادری دخترکش را روی دست، گرفته بود رو به آسمان اما چشم های نابینای دختر، آسمان را ندید.

باز نجوا پیچید که: تو در آبی!

پسری از دختری و محبتی و وصالی گفت، اما من دیدم که دوسال دیگر، جایی حوالی دمشق شهید شد. مردی با قامت راست، ایستاده، وزن طلاهای گنبد را چرتکه انداخت. همان موقع ملائکه  روحش تبعید هیچستان کردند. پیرمردی از تنهایی گفت و نجوا او را شش ماه بعد، در آب غرق کرد. فرشتگان به او سلام کردند.

من اما در این هیاهوی آرام حرم، آمده بودم به طلب عشق و شفای قلب بیمارم. آمده بودم یا مقلب القلوب را فریاد بکشم توی صورت در و دیوار حرم تا شاید ماده را کنار بزند و از روزنه‌های ماوراء عبور کند و صدایم را برساند به صاحب قلب و قلوب و حال و احوال. آمده بودم به طلب سوختن. «دلخوش گرمای کسی نیستم...» نمی‌دانم او از کجا این‌ها را فهمید اما به خودم که آمدم دیدم نجوا چهارزانو زده کنار سقاخانه اسمال طلا و با ظرفی که تویش حک شده «علی مع حق و حق مع علی» شده جانشین خلف پدر و ساقی کوثر و آب می‌دهد دست مردم.

ظرف را که گرفت طرفم، ترسیدم. اما گرداب وجودی‌اش عصب‌های دستم را بی‌اختیار کشاند  و ظرف آب را از دست او گرفت. نجوا‌ هزار بار توی سرم تکرار شد که تو در آبی! سقا گفت:

«البته آدرس را اشتباه هم نداده‌اند!» آنوقت مهری زد روی محل سجده پیشانی‌ام. بیدار که شدم خودم را دیدم توی بین‌الحرمین و سه سنگ سرخ، گذاشته بودند توی دست‌هام. نجوا خندید و گفت: هر کی میره کرب و بلا، از حرم رضا میره! یا علی مددی!

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

یا امامِ رضا، یا امامِ رئوف...

پی نوشت ١: شاید تنها توصیف بشری از آب، عشق باشد. بدون شک، و بی غرض، ماهیت این عشق، هیچ شباهتی به عشقِ توی ذهن هیچ یک از مخاطبان این نوشته ندارد. ماهی که توی آب است، هیچ ادراکی از آب ندارد. طالب عشق، غفلت زده است، چراکه ما در آبیم، و در عشق غوطه‌ور.

پی‌نوشت ٢: کاربرد بیش از حد و آزارنده واژه «انگار» از آن روست که زبان نویسنده نوشته از ذکر ماوقع و گنجاندن آن در کلمات بشری عاجز است.

پی‌نوشت ٣: هیچ خبری از نویسنده این متن در دست نیست!

اضافه کردن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
لطفا اعداد موجود در عکس را در این کادر وارد نمایید.
لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با مرات نیوز، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید

1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.
2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.
3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.

بازگشت به ابتداي صفحه