شبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنان

تصویر روز

فروش محصولات نیروگاه خورشیدی

آخرین اخبار

 اولین آزاده سمنانی از خاطرات دوران اسارت می گوید؛   
شکنجه روانی اسرای ایرانی با راه رفتن روی جمجمه مردگان/ اسارت 7 روز بعد از آغاز جنگ تحمیلی
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
از قبرستان خاک هایی آورده بودند که پر از اسکلت و جمجمه های مردگان بود و بر روی این آن ما را می دواندند.

به گزارش خبرنگار مرآت، 26 مردادماه سالروز ورود آزادگان سرافراز کشورمان به میهن اسلامی می باشد. در چنین روزی آزادگان ایرانی بعد از سال ها رنج و سختی و دوری قدم به خاک کشور گذاشتند و این روز برای همیشه در تاریخ ماندگار شد. محمود حمزه اولین آزاده شهرستان سمنان می باشد که در این روز طعم آزادی را چشید.

وی که در همان روزهای آغازین جنگ و در 19 سالگی به اسارت درآمده بود، بعد از 10 سال آزاد شد و به زادگاه خویش سمنان بازگشت.

در همین خصوص با این آزاده سمنانی به گفتگو پرداختیم تا از روزهای تلخ و شیرین اسارت و نحوه آزاد شدنش برایمان بگوید. ماحصل این گفتگوی خواندنی از نظر می گذرد.

مرآت- چه زمانی به جبهه اعزام شدید و چگونه به اسارت درآمدید؟

در 13 شهریور سال 59 و اولین حملاتی که به پست های مرزی ما شد به صورت داوطلب همراه با 27 نفر دیگر از لشکر 81 کرمانشاه به سپاه قصر شیرین ملحق و به عنوان آرپی جی زن مشغول مببارزه با دشمن شدیم. زمانی که عراق حمله کرد ما در مناطق مرزی بودیم و تا 6 مهر در قصر شیرین مقاومت کردیم و بعد از آن عراق برخی شهرها از جمله قصر شیرین را اشغال کرد.

وقتی عراق قصر شیرین را محاصره کرد اکثر نیروها عقب نشینی کرده بودند و ما عده کمی در شهر مانده بودیم و از شهر محافظت می کردیم و با نیروهای سپاه هم هر شب برای شناسایی به خاک عراق می رفتیم و برمی گشتیم.

ما لباس سپاه بر تن نداشتیم و با لباس شخصی بودیم. دموکرات ها و کومله ها که با سپاه ضد بودند و برای عراقی ها جاسوسی می کردند، ما را شناسایی کرده بودند و عراقی ها نیز خانه به خانه جستجو و به دستگیری ما اقدام نمودند.

مرآت- بعد از دستگیری شما را کجا بردند؟

وقتی دستگیر شدیم با یک دستگاه خودرو ما را به پاسگاه منظریه عراق منتقل کردند. وقتی وارد خاک عراق شدیم یگانی که ما را می برد همه جا اعلام می کرد که ما پاسدار خمینی هستیم. دستهایمان را از پشت و چشم هایمان را بسته بودند و 24 ساعت بر روی ریگ ها و شن های بیابان رها کرده و هر پنج دقیقه می آمدند و با مشت و لگد و کابل ما را کتک می زدند. در این 24 ساعت نه آب به ما دادند و نه غذا. حتی توالت نیز نمی توانستیم برویم. بعد این مدت زمان تعداد دیگری اسیر آوردند و ما را به انبار بردند.

مرآت- چرا همان ابتدا شما را به اردوگاه اسرا نبردند؟

اینها چون فکر می کردند چند روزه حکومت ایران سقوط می کند دیگر به دنبال این نبودند که در مکانی ما را مستقر کنند. حدود 10 الی 15 روز با بدترین شرایط و کتک و بازجویی در انبارهای مختلف ما را نگه داشتند. بعد از آن ما را به اردوگاه رمادیه بردند.

در آنجا چون محوطه سازی و آماده نبود از قبرستان خاک هایی آورده بودند که پر از اسکلت های مرده و جمجمه و استخوان دست و پا بود و بر روی این خاک ها ما را می دواندند تا آنجا را مسطح کنیم و محوطه سازی کنند. ما را مجبور به بنایی و ساخت توالت و دیوار کشی می کردند و کم کم در اردوگاه مستقر شدیم.

وقتی ما را روی این خاک ها می بردند ما هم استخوان های مردگان را از جلوی پای خود جمع می کردیم و زیر سیم خاردارها می انداختیم و بعثی ها هم که پشت سر ما می آمدند با کابل ما را می زدند. با این حال هر چند سعی می کردیم روی اسکلت ها نرویم ولی بازهم استخوان ها زیر پایمان می رفت. هدف آنها از این اقدام شکنجه روحی و روانی ما بود.

مرآت- از نحوه برخورد افسران و نیروهای بعثی با اسرای ایرانی بگویید

کتک و بازجویی خوراک هر روزه ما بود. در دو هفته اول که آنجا بودیم فقط نصف تکه نان ته مانده یا یک عدد سیب و یک استکان آب سهمیه غذایی ما در 24 ساعت شبانه روز بود.

در شبانه روز یک بار ما را به توالت می بردند. آن هم در قالب گروه های 10 نفره و با کتک زدن و کوبیدن کابل بر بدن هایمان ما را می بردند و می آوردند. ما هم از ترس این کتک ها، غذا خوردن یادمان رفته بود چون ناجوانمردانه می زدند و چشم کور می کردند و دندان می شکستند.

اوایل که اسرای ایرانی می گرفتند اگه می فهمیدند پاسدار است اعدامش می کردند ولی چون از ما نتوانستند مدرکی بگیرند ما را به عنوان اسرای معمولی به حساب آوردند. ولی بعدا چون پاسداران زیادی را اسیر گرفتند دیگر اعدام نکردند و البته به صلیب سرخ نیز اسامی آنها را اعلام نمی کردند و مخفیانه آنها را در زندان نگه می داشتند.

مرآت- خانواده از اسارت شما باخبر شده بودند؟

4 ماه پس از اسارت اسامی ما در لیست صلیب سرخ قرار گرفت و 6 ماه بعد اسارت نیز نامه ام به دست خانواده ام رسید و از وضعیت من مطلع شدند.

مرآت- شکنجه های بعثی ها چگونه بود؟

شکنجه ای که بعثی ها به اسرا داشتند بسیار زیاد بود. سیگار را بر روی جراحات اسرا خاموش می کردند تا اینکه شهید شوند.

مجروحین را چندین روز بدون هیچ رسیدگی و پانسمان و غذا و دارو به حال خود رها می کردند تا عفونت بدن آنها را فرا بگیرد و شهید شوند.

یک بار بر روی پای یکی از اسرا نفت ریختند و وی را سوزاندند به جرم اینکه خودکار از آنها گرفته بود.

با سیم های کابل که سر آنها نیز لخت بود بر بدنهای اسرا تازیانه می زدند و بدن خون جاری می شد. سر اسرا را به دیوار سیمانی می کوبیدند.

بسیاری از اسرا بر اثر شدت شکنجه ها، چشمانشان از حدقه درآمد، کلیه هایشان آسیب دید. شوک های الکتریکی می زدند به بهانه اینکه نماز جماعت خوانده بودند.

خودم نیز زیر شکنجه ها پرده های گوش، پا و معده ام آسیب دید.

بازجوهای آنها از ساواکی های فراری ایران، ارتشی های فراری، منافقین بودند. در داخل آسایشگاه نیز جاسوس داخلی از بین بچه های ما داشتند.

شکنجه ها و کتک زدن های بعثی ها ادامه داشت تا اینکه بعد از 4 سال که عراق به خاطر بدرفتاری با اسرای جنگی محکوم شد، به شکنجه های روانی ما رو آوردند.

مرآت- تا چه زمانی در اردوگاه رمادیه بودید؟

بعد از 3 سال به دلیل درگیری که با هواداران منافقین پیدا کردم در سال 61 به اردوگاه موصل تبعیدم کردند.

مرآت- با سختی های دوران اسارت چگونه کنار می آمدید؟

سختی بسیار وجود داشت ولی خودمان را نباختیم و تهدید اسارت را به فرصت تبدیل می کردیم و بسیاری از چیزها را یاد می گرفتیم که بعد از آزادی و بازگشت به وطن، تمام آموخته های دوران اسارت به دردمان خورد.

در اسارت افراد با سلایق مختلف و ایمان و اراده بسیار قوی و با معنویت بالا و وطن دوست بودند. آخوند، مهندس، دکتر، همه نوع افراد در اردوگاه وجود داشتند. حضور سلایق مختلف باعث شد خیلی چیزها را از همدیگر یاد بگیریم. انواع زبان ها را از آنهایی که مسلط بودند یاد گرفتیم. بسیاری از آزادگان در همان اوضاع و احوال اسارت حافظ کل قرآن شدند، بسیاری چند زبان را یاد گرفتند.

در آن شرایط سخت، اقتصاد مقاومتی را به عینه عملی می کردیم به این نحو که کاغذ های پودر لباسشویی را در آب می انداختیم تا صاف شود و بر روی آن می نوشتیم خودکار را نیز مخفیانه از عراقی ها یا از صلیب سرخی ها می گرفتیم برای همین هم ارزش و قدر این چیزها را خوب می دانستیم و تا آخرین حد امکان از آن استفاده می کردیم.

مرآت- از خاطرات تلخ و شیرین اسارت بگویید

یکی از نیروهای بعثی، که ملازم کریم بود و ما به او منافق کریم می گفتیم چون بسیار ما را اذیت می کرد. به ما می گفت نمی دانم شما چجور آدم هایی هستید که می آیید بیرون همه می گویید بی سواد هستید ولی داخل اردوگاه که می آیید همه کتاب های دیکشنری دارید و انگلیسی و آلمانی می خوانید و باهم صحبت می کنید. من اگر در دنیا بگردم و صابونی پیدا کنم که بشود با آن مغزها را شستشو داد مغز شما ایرانی ها را نمی توانم شستشو دهم.

بهترین خاطرات ما در کنار حاج آقا ابوترابی فرد بود که حضور ایشان نعمت بزرگی برای ما بود که از سال 62 به مدت  3 سال در اردوگاه موصل در محضر وی بودیم. صحبت های ابوترابی فرد بر روی اسرا بسیار تاثیر گذار بود و همه از وی اطاعت می کردند.

تلخ ترین خاطرات دوران اسارت برای همه ما، در سال 68 و اعلام رحلت امام خمینی(ره) بود چرا که ما اصلا انتظار این را نداشتیم که دیگر امام در بین ما نباشد و آرزوی ما این بود روزی برگردیم و امام را ببینیم.

امام آنقدر برای همه ما عزیز بود که رئیس وقت صلیب سرخ جهانی به حاج آقا ابوترابی فرد گفته بود تو که چنین هستی پس امام شما چگونه است؟ به من قول بده وقتی آمدم ایران مرا نزد خمینی ببری تا ایشان را ببینیم. این البته نشان دهنده تاثیر رفتار خوب آقا ابوترابی فرد بر روی این مسئول صلیب سرخ نیزبود.

مرآت- آزادی شما چگونه رقم خورد؟

23 مرداد ماه 69 بود که اعلام کردند همزمان با آتش بس مبادله اسرا را داریم. ما باور نمی کردیم ولی فردای آن روز از صلیب سرخ آمدند و از بین یک هزار و 728 نفری که در اردوگاه بودیم هزار نفرمان را جدا کردند و ناممان را نوشتند و در 25 مرداد ما را سوار اتوبوس ها کردند و به سمت پاسگاه مرزی آوردند و فردای آن روز 26 مردادماه تا ساعت یک ظهر سر مرز ما را نگه داشتند و بعد آن نیروهای سپاه آمدند و ما را تحویل گرفتند. ما اولین گروه اسرا بودیم که وارد خاک میهن اسلامی شدیم و به وطن بازگشتیم.

مرآت- وقتی متوجه شدید نام شما هم در لیست آزادگان قرار گرفته چه واکنشی داشتید؟

رهایی از زندان برای هر کسی خوشحال کننده است. ما یقین داشتیم آزاد می شویم و وعده خدا را حق می دانستیم و امیدوار بودیم.

آرزوی ما این بود که حکومت صدام سقوط کند و هرگز نمی خواستیم جنگ به این نحو تمام شود هر چند ما پیروز این جنگ بودیم چون چیزی را از دست ندادیم و به آنچه که می خواستیم رسیدیم. ولی بازهم تمایل داشتیم آن چیزی که نظر امام خمینی(ره) یعنی ساقط شدن حکومت صدام بود به آن برسیم  که هر چند بعدا این اتفاق افتاد.

درست است ما در جنگ خسارت دیدیم ولی خسارت باعث تکامل و پیشرفت و تجربه می شود. امام فرمودند این جنگ نعمت است و واقعا نیز چنین بود. هر چند شهید بسیار دادیم ولی لحظه به لحظه جنگ برایمان نعمت بود.

مرآت- از حس و حال اولین لحظه ای که قدم به خاک میهن گذاشتید،بگویید

اولین لحظه ای که وارد ایران شدیم بر خاک وطن بوسه زدیم و خدا را شکر کردیم یک وجب از خاک کشورمان نیز به دست دشمن نیفتاد. آنقدر استقبال مردم زیاد بود که ما را تحت تاثیر قرار دادند و شرمنده مردمی که ولی نعمت خدا هستند شدیم. بعد از آن به زیارت مرقد امام راحل رفتیم که بعد از 10 سال خاطره ماندگاری برای ما شد.

انتهای پیام/ م

اضافه کردن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
لطفا اعداد موجود در عکس را در این کادر وارد نمایید.
لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با مرات نیوز، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید

1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.
2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.
3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.

بازگشت به ابتداي صفحه