تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
شبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنانشبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنان

تصویر روز

پیشخوان روزنامه ها

تصاویر شبکه اطلاع رسانی مرآت استان سمنان

آخرین اخبار

مادر دو شهید مهدیشهری:
علی اکبرم سر نداشت/ "ذوالفقار" امانت خدا بود و خودش هم از ما پس گرفت
تصاویر خبری استان سمنان با شبکه اطلاع رسانی مرآت
مادر شهیدان علی اکبر و ذوالفقار تورانیان می گوید: به پسرم ذوالفقار گفتم تو برو زنده باش، رزمنده باش، کربلا را خدا آزاد خواهد کرد، که رفت و بعد از 10 روز خبر شهادتش را برایمان آوردند.

به گزارش مرآت  به نقل از نیزوا، لیلی خانم 81 ساله را اکثر مهدیشهری ها می شناسند. لیلی کسائیان مادر شهیدان علی اکبر و ذوالفقار تورانیان است. مادری که دو فرزندش را با دعای خیر خود روانه جبهه کرد و حالا در روز تجلیل از مادران شهدا تصمیم گرفتیم از این مادر ایثارگر در قالب گفتگویی بیشتر بنویسیم.

چند فرزند دارید و این دو شهید شما فرزند چندم بودند؟

4 فرزند داشتم که علی اکبر فرزند اول و ذوالفقار فرزند سومم بودند. هردو 18سالشان بود که به جبهه رفتند.علی اکبر در 16 مردادماه سال 62 به آرزویش رسید و شهید شد.ذوالفقار هم در 29 آبان ماه سال 66 به برادر شهیدش پیوست.

راضی بودید فرزندانتان به جبهه بروند؟

 موقع اعزام علی اکبر به جبهه، تمایلی نداشتم برود. یک بار برای اعزام فرار کرده بود پدرش به او گفته بود برگرد که تو را بعد از تمام شدن امتحانات به جبهه میفرستم ولی در تعطیلات عید به جبهه رفت و از وقتی به جبهه رفته بود دیگر به این زندگی پایبند نبود و هروقت می آمد می خواست که زودتر برگردد. به پدرش می گفت اگه شما نمی روید من بروم که پدرش می گفت درست را تمام کن بعدا . امتحاناتش را داد ولی چند درس را افتاده بود می گفت مدرک بگیرم که چه شود؟ که قاب بگیرم به دیوار بزنم ؟ ان شالله مدرک واقعی را در جبهه می گیرم و هرجور که بود علی اکبر اجازه را از پدرش گرفت.

ذوالفقار هم بعد از شهادت برادرش بی قراری می کرد و هوای جبهه به سرش زده بود. یک بار سر از دزفول درآورد که پدرش هم برایش خرجی فرستاد و به او گفت الان که رفتی پس بمان اما مسئول اعزام قبول نمی کرد و می گفت هنوز آموزش ندیده و فرستادنش به منطقه خطر بزرگی است و ذوالفقار گفته بود من به خط نمی روم حداقل قبول کنید که به رزمندگان آب برسانم آنها گفته بودند که نه ما اجازه نداریم دوباره به آنها گفته بود حداقل بگذارید مجروحان را حمل کنم آنها باز هم قبول نکردند ذوالفقار به آنها گفت پس مرا سر این تپه اعدام کنید اما برم نگردانید. آنها موافقت کردند و 10 روز او را به آموزش فرستادند تا بعد به جبهه اعزام شود. آخرین باری که می خواست اعزام شود از من خواست که او را از زیر قرآن رد کنم و از برادرش خواست تا از او عکس بگیرد.

وقتی علی اکبر شهید شد نگفتید ما یک شهید دادیم و دیگر بس است و مانع از رفتن ذوالفقار به جبهه شوید؟

ذوالفقار وقتی می خواست به جبهه برود، برای بدرقه به سپاه سمنان آمدیم جلوی سپاه نشسته بودیم دیدم ذوالفقار انگار بی قرار است گفتم پسرم پول کم داری؟ چیزی می خواهی ؟ گفت نه مادر، یک چیزی می خواهم بگویم ولی قول بده که سروصدا نکنی گفتم بگو پسرم که او هم نشست و دست روی زانوهایم گذاشت و گفت: مادر آمادگی داری که من هم گفتم نه من یک شهید دادم بس است اگر می خواهی از این حرفها بزنی سرو صدا می کنم که گفت باشه من می روم تا کربلا را آزاد کنم و بعد به کربلا ببرمت و من در جوابش گفتم تو برو زنده باش رزمنده باش کربلا را خدا آزاد خواهد کرد که رفت و بعد از 10 روز خبر شهادتش را برایمان آوردند.

به عنوان یک مادر رفتن کدام یک از پسرانتان به جبهه برایتان سخت تر بود؟

رفتن و شهید شدن فرزند اولم علی اکبر برایم سخت تر بود.

شهادت فرزندانتان را چگونه به شما خبر دادند و چه واکنشی داشتید؟

ما در آن زمان تلفن نداشتیم و علی اکبر که در جبهه بود به خانه همسایه مان زنگ می زد. یک روز تماس گرفت و گفت ما باید به عملیات برویم و تا 15 روز دیگر نمی توانم زنگ بزنم و فرمانده اجازه مرخصی نمی دهد. دقیقا در همان 15 روز بعد برای پخت نان و کمک به جبهه به خانه همسایه رفته بودم و هیچ خبری از علی اکبر نداشتم وقتی به خانه همسایه رفتم دیدم رفتارهایشان با من مانند روز قبل نیست و بسیار اصرار داشتند که چیزی بخورم تا بتوانم کار کنم تازه داشتم به آنها می گفتم نان ها را کمی نازک تر پخت کنیم تا وقتی به رزمندگان می رسد کپک نزند که در همین حین یکی از همسایه ها صدا زد که تلفن با شما کار دارد که من هم گفتم امروز وعده من و علی است گفته بود که امروز زنگ می زند.

تا آمدم بیرون، خانومی که مرا صدا زده بود برگشت و پشت به من کرد و گفت جلوی خانه تان کارتان دارند در راه بودم که دخترم دوان دوان آمد و گفت مامان علی اکبر شهید شده است که من گفتم این چه حرفی است میزنی؟ ولی زمانی که جلوی خانه رسیدم شهادت علی اکبرم به من ثابت شد. چند برادر پاسدار آمده بودند جلوی درب منزلمان تا خبر شهادت علی را به من بدهند ولی نگفتند که پسرم سر ندارد.

زمان شهادت ذوالفقار نیز ابتدا نمی دانستم. یک روز در حال پخت نان بودم و یک خبرنگار برای مصاحبه آمده بود و به من گفتند خودت را معرفی کن گفتم من مادر یک شهید و رزمنده هستم دیدم همه با تعجب به من نگاه کردند و جور دیگری شدند و وقتی مصاحبه تمام شد به آنها گفتم چرا حالتان اینطوری شد؟ گفتند بخاطر اینکه گفتی مادر شهید هستی دلمان سوخت. من آن موقع نمی دانستم که ذوالفقار شهید شده ولی همه اطرافیان باخبر بودند. یک روز برادر شوهرم آمد و گفت ذوالفقار شهید شده منم سریع گفتم نه آن شهید ذوالفقار ذوالفقاری است و پسر من نیست که بعد از چند لحظه پسر دیگرم کنارم آمد و گفت مادر درست است ذوالفقار شهید شده است من در جوابش گفتم خداروشکر امانتی بود که خدا به ما داده بود و از ما گرفت بازهم شکر. یک هفته طول کشید تا فرزندم را بعد از شهادتش بیاورند.

دلتنگیهایتان از علی اکبر و ذوالفقار را چگونه ماوا می کنید؟

با دیدن عکس هایشان و همچنین خواندن قرآن به نیت آنها خود را آرام می کنم.

خاطره ای از فرزندان شهیدتان بیان کنید

پسرم ذوالفقار به حجاب خیلی اهمیت می داد و در اعزام آخرش و در زمان خداحافظی از برادرش خواست تا از او عکس بگیرد و خیلی خوشحال بود که به جبهه می رود. بعد از اینکه عکس گرفت متوجه شد که خواهرش پشت سرش هست و حجابش کامل نیست و خیلی ناراحت شد و از برادرش خواست تا دوباره از او عکس بگیرد و به همین خاطر درعکسی که گرفت ناراحت است.

چقدر فرزندانتان را تشویق می کردید که در راه اسلام و مبارزه با دشمن پیشرو باشند؟

ما در زمان جنگ هرکدام از ما هر کاری ازما برمی آمد انجام می دادیم مثلا ما خانوم ها به پخت نان می پرداختیم و علاوه برآن مشغول کارهای پشتیبانی از جمله خرد کردن قند، بافت کلاه و دستکش و شال و... برای ارسال به رزمندگان بودیم و فرزندانم هم در زمان قبل از انقلاب در کتابخانه شهید مطهری فعالیت می کردند و بعداز انقلاب نیز به فعالیت خود ادامه دادند و خود علاقه به این فعالیت ها داشتند و من هم آنها را تشویق می کردم.

مادران شهدا صبر را از که آموخته اند؟

الگوی تمام مادران شهدا حضرت زینب (س) و امام حسین (ع) هستند که ما با الگو برداری از حضرت زینب (س) در غم فرزندانمان صبوری می کنیم.

انتهای پیام/ع

دیدگاه ها

بسیاز زیبا بودخدا به شما خیر دنیا و آخرت عطا کند.از اینگونه گزارشات بیشتر تهیه کنید...
ایمیل

اضافه کردن دیدگاه جدید

Image CAPTCHA
لطفا اعداد موجود در عکس را در این کادر وارد نمایید.
لطفا جهت تسهیل ارتباط خود با مرات نیوز، در هنگام ارسال پیام این نکات را در نظر داشته باشید

1.ارسال پیام های توهین آمیز به هر شکل و با هر ادبیاتی با اخلاق و منش اسلامی ،ایرانی ما در تناقض است لذا از ارسال اینگونه پیام ها جدا خودداری فرمایید.
2.از تایپ جملات فارسی با حروف انگلیسی خودداری کنید.
3.از ارسال پیام های تکراری که دیگر مخاطبان آن را ارسال کرده اند خودداری کنید.

بازگشت به ابتداي صفحه